مانيماني، تا این لحظه: 21 سال و 9 روز سن داره

ترنم یک عشق ابدی

داستانهای من و بابام قسمت هفتاد و ششم(تنبیه فراموش شده)

من و بابام داشتيم توي خيابان گردش مي كرديم. بابام برايم يك موز خريد. موز را خوردم و پوست آن را توي خيابان انداختم. بابام با مهرباني گفت: پسرجان، اين كار برد است. خيابان را كثيف مي كني! در همان وقت، آقايي داشت از پشت سر ما مي آمد، پايش را روي آن پوست موز گذاشت. ليز خورد و به زمين افتاد. من و بابام دلمان براي آن آقا سوخت. يك آدم بد ديگر هم، مثل من، پوست موزش را روي زمين انداخته بود. بابام هم پايش را روي آن پوست موز گذاشت. او هم ليز خورد و به زمين افتاد. بابام نگاهي به پوست موز انداخت و تازه فهميد كه پوست موز نه تنها خيابان را كثيف مي كند، بلكه سبب به زمين خوردن مردم هم مي شود. آن وقت، يادش افتاد كه بايد، همان وقت كه پوست موز را ب...
12 مرداد 1390

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا مُستَعِّدِ سفر شهر خدا كرد مرا از گلستان كرم طُرفِه نسيمي بِوَزيد كه سرا پاي پر از عطر و صفا كرد مرا نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش پله از سلسله ديو دعا كرد مرا فيض روح‌ القُدُسَم كرد رها از ظلمات هم رهي تا به لب آب بقا كرد مرا من نبودم به جز از جاهل گم كرده رهي لايق مكتب فَخرُ النُّجبا كرد مرا در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا دست از دامن اين پيك مبارك نكشم كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف در گلست...
10 مرداد 1390

دل های با صفا

  شب هنگام كه ستاره هاي آسمان دوستي، سوسو مي‌زنند، صداي پاي عابري را مي‌شنوم كه در سبدش مهرباني مي‌‌فروشد. به شهرها و ديارهاي بي‌‌شماري سفر كرده، اما مهرباني‌هايش در سبد جا مانده‌اند. او مدام داد مي‌زد: مهرباني! مهرباني! مهرباني! به سراغش مي‌روم تا مهرباني‌هايش را بخرم، اما مهرباني را به من نمي‌فروشد، بلكه مي‌‌بخشد و من در مهرباني‌اش غرق مي‌شوم و فكر مي‌كنم كه هنوز مي‌توان به دل‌هاي باصفا، چشم اميد داشت!  ...
10 مرداد 1390

داستانهای من و بابام قسمت هفتاد و پنجم(نان شیرینی)

من هرجا در خانه مان شيريني پيدا مي كردم مي خوردم. اما هميشه به بابام مي گفتم: شيرينها را من نخورده ام! يك روز،  كه من هنوز از مدرسه برنگشته بودم، بابام كاري كرد كه تا من بفهمم كه ديگر نبايد دروغ بگويم. وقتي كه از مدرسه برگشتم، ديدم از بابام خبري نيست. ولي روز ميز وسط اتاق چشمم به يك جعبه بزرگ شيريني افتاد. كنار آن هم يك كاغذ ديدم كه بابام رويش نوشته بود: ناخنك نزن! از خوشحالي پريدم روي ميز. در جعبه را باز كردم، به جاي شيريني چشمم به بابام افتاد. هم دلم سوخت و هم خيلي خجالت كشيدم. به بابام قول دادم كه ديگر دروغ نگويم. ...
10 مرداد 1390

داستانهای من و بابام قسمت هفتاد و چهارم (دزد)

شب بود. من و بابام خوابيده بوديم. صداي پايي شنيديم و از خواب پريديم. در باز شد. دزدي، پا برهنه، آهسته توي اتاق ما آمد. يك هفت تير هم در دستش بود. بابام هفت تير اسباب بازي مرا برداشت تا دزد را بترساند. دزد و بابام مدتي با هفت تيرهايشان به طرف هم تيراندازي كردند. ولي هفت تير هر دوي آنها اسباب بازي بود. من پشت تختخواب قايم شده بودم. زير تختخواب يك پونز پيدا كردم. آن را بردم و انداختم سر راه دزد. دزد تا آمد دنبال بابام بدود، پونز به پايش فرو رفت. فريادش بلند شد و از درد افتاد زمين. آن وقت، من و بابام دست و پاي دزد را با طناب بستيم تا صبح او را ببريم و تحويل پليس بدهيم. تا او باشد ديگر دنبال دزدي نرود! ...
10 مرداد 1390

داستانهای من و بابام قسمت هفتاد و سوم(شیرینی کشمشی)

آن روز بابام مي خواست مرا خيلي خوشحال كند. صدايم زد و گفت: مي خواهم برايت يك شيريني كشمشي خيلي بزرگ درست كنم! خيلي خوشحال شدم. آخر، من خيلي شيريني دوست دارم. شيريني كشمشي را هم از همه شيرينها بيشتر دوست دارم. آن روز بابام مي خواست مرا خيلي خوشحال كند. صدايم زد و گفت: مي خواهم برايت يك شيريني كشمشي خيلي بزرگ درست كنم! خيلي خوشحال شدم. آخر، من خيلي شيريني دوست دارم. شيريني كشمشي را هم از همه شيرينها بيشتر دوست دارم. بابام آرد و قوطي كشمش و وسايل شيريني پزي را آورد. آرد را خمير كرد. خمير را توي ظرف مخصوص پختن شيريني ريخت. فر اجاق خوراك پزي را روشن كرد. ظرف را توي فر گذاشت و به من گفت: حالا برويم توي اتاق. شيريني تا يك س...
10 مرداد 1390

داستانهای من و بابام قسمت هفتاد و دوم (پدرها و پسرها)

آن روز، بابام مرا به باغ وحش برد. من از ديدن حيوانهايي كه در باغ وحش نگهداري مي كردند خيلي خوشم آمد. پرنده ها و حيوانهايي در باغ وحش ديدم كه تا آن روز بيشتر آنها را نديده بودم. پرنده ها را در قفس نگهداري مي كردند. حيوانهاي درنده را هم توي قفسهاي بزرگ و محكم نگهداري مي كردند. آن روز، بابام مرا به باغ وحش برد. من از ديدن حيوانهايي كه در باغ وحش نگهداري مي كردند خيلي خوشم آمد. پرنده ها و حيوانهايي در باغ وحش ديدم كه تا آن روز بيشتر آنها را نديده بودم. پرنده ها را در قفس نگهداري مي كردند. حيوانهاي درنده را هم توي قفسهاي بزرگ و محكم نگهداري مي كردند. من و بابام همه حيوانهاي باغ وحش را تماشا كرديم. به جايي رسيديدم كه فيلها را نگهداري ...
10 مرداد 1390