مانيماني، تا این لحظه: 21 سال و 9 روز سن داره

ترنم یک عشق ابدی

داستانهای من و بابام قسمت بیست و ششم(دعواها و دوستیها)

1390/4/19 19:21
نویسنده : مامان مانی
605 بازدید
اشتراک گذاری

من داشتم جلو در خانه مان بازي مي كردم. بابام هم داشت، در همان نزديكيها، با يكي از همسايه ها حرف مي زد. پسر بچه اي آمد و مزاحم بازي من شد. من و آن بچه دعوايمان شد. همديگر را زديم. مي دانستيم كه كار بدي كرده ايم. من گريه كنان پيش بابام رفتم. او هم گريه كنان پيش باباش رفت.

بابام دستم را گرفت و گفت: بايد برويم تا تو از آن پسر معذرت بخواهي.

باباي آن پسر هم دست بچه اش را گرفته بود و داشت او را مي آورد تا آن پسر هم از من معذرت بخواهد.

وقتي كه همه به هم رسيديم، باباهاي ما سر كاري كه ما كرده بوديم دعوايشان شد.آنها داشتند همديگر را مي زدند، ولي ما دو تا با هم دوست شده بوديم و داشتيم براي خودمان بازي مي كرديم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)