مانيماني، تا این لحظه: 21 سال و 7 روز سن داره

ترنم یک عشق ابدی

داستانهای منوبابام قسمت سی و چهارم( خواب و بازی)

1390/4/21 2:02
نویسنده : مامان مانی
3,521 بازدید
اشتراک گذاری

شب بود و از وقت خواب من گذشته بود. دلم نمي خواست بخوابم. بابام مرا برد توي رختخوابم گذاشت و گفت: پسر خوبي باش و بگير بخواب تا بتواني صبح زود بيدار شوي و خوشحال و به موقع به مدرسه بروي.
تا بابام خواست برود، فرياد زدم: بياييد با هم بازي كنيم! بابام دلش برايم سوخت. مدتي با من بازي كرد. پاهايم را مي گرفت و من با دستهايم، مثل چرخ گاري، روي فرش حركت مي كردم. بعد هم گفت: اين هم بازي! حالا ديگر وقت خواب است!
مرا توي رختخواب گذاشت. ولي تا باز خواست برود، فرياد زدم: خوابم نمي آيد. بياييد باز هم بازي كنيم!
بابام باز هم دلش برايم سوخت و با من بازي كرد. آن وقت، مرا توي رختخواب گذاشت و خواست برود. اين بار پريدم و بغلش كردم و با گريه گفتم: اگر شما برويد، ‌خوابم نمي برد! بابام خيلي دلش برايم سوخت. آمد و روي همان تختخواب كوچكم تا صبح كنار من خوابيد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان علی
21 تیر 90 14:54
این کارش دقیقا مثل علیه.با این تفاوت که به جای بابا مامان بذارید