مانيماني، تا این لحظه: 21 سال و 9 روز سن داره

ترنم یک عشق ابدی

داستانهاي من و بابام قسمت سي و هفتم(كودكي و پيري)

1390/4/23 10:42
نویسنده : مامان مانی
360 بازدید
اشتراک گذاری

بابام را آن قدر دوست داشتم كه هميشه آرزو مي كردم كه وقتي كه بزرگ شدم، شكل بابام بشوم.
يك روز نشستم و فكر كردم كه چكار بكنم كه شكل بابام بشوم. رفتم و كمي پشم سياه و يك بادكنك گلي رنگ و يك شيشه چسب آوردم. آينه را گذاشتم روي زمين و جلو آن نشستم. پشمها را با چسب پشت لبم چسباندم تا سبيلي به قشنگي سبيل بابام داشته باشم. بادكنك را هم روي سرم گذاشتم تا درست شكل بابام بشوم.
آن وقت، توي آينه نگاه كردم و گريه ام گرفت. دلم سوخت كه بابام آن قدر پير شده بود!
 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)