مانيماني، تا این لحظه: 21 سال و 7 روز سن داره

ترنم یک عشق ابدی

داستانهای من و بابام قسمت ششم(شكار غاز وحشي )

1390/4/14 0:23
نویسنده : مامان مانی
724 بازدید
اشتراک گذاری

آن روز صبح، بابام تفنگش را برداشت و به من گفت: بيا برويم بيرون شهر و براي ناهارمان غاز وحشي شكار كنيم.

رفتيم و سگمان را هم همراه برديم تا غازي را كه بابام شكار مي كند به دندان بگيرد و بياورد.

چشممان به روباهي افتاد كه گردن غازي را به دندان گرفته بود و داشت مي دويد. غاز هم از درد داشت داد و فرياد مي كرد.

من و بابام دلمان براي غاز سوخت. بابام روي زمين دراز كشيد. با تفنگش روباه را نشانه گرفت و گلوله را رها كرد.

سگ ما نگذاشت گلوله به روباه بخورد. دويد و توي هوا گلوله را گرفت و آورد. روباه شكمو هم فرار كرد و غاز را برد.

آخر، به سگمان ياد داده ايم كه چيزهايي را كه من و بابام مي اندازيم برود بياورد.

 

این پست هر روز آپدیت میشود

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)