مانيماني، تا این لحظه: 21 سال و 10 روز سن داره

ترنم یک عشق ابدی

داستانهای من و بابام قسمت پنجاه و یکم (شلوار پاره)

داشتم توي اتاق مشق مي نوشتم. كارم كه تمام شد، كيف و دفترم را جمع كردم. ولي يادم رفت كه دوات را هم بردارم. دوات برگشت و مركب آن روي فرش ريخت. بابام آمد تا مرا، براي كار بدي كه كرده بودم، تنبيه كند. فرار كردم. من دويدم و بابام دويد. عاقبت، بابام مرا گرفت. ولي تا خواست كتكم بزند، ديد پشت شلوارم پاره است. گفت: همين جا باش تا بروم نخ و سوزن بياورم و شلوارت را بدوزم. من همان جا ايستادم. بابام رفت و سوزن و نخ آورد. اول شلوارم را دوخت. بعد هم با دقت زيادي نخ را با قيچي بريد. آن وقت، كارش كه تمام شد، مرا براي كار بدي كه كرده بودم تنبيه كرد. بابام هميشه مي گويد: هر كاري به جاي خودش! ...
30 تير 1390

داستانهای من و بابام قسمت پنجاه و پنج ( تنبیه بد اخلاق)

زمستان بود و زمين يخ بازي شهرمان پر از يخ. آن روز بابام  من  و يكي از دوستانم را برد تا يخ بازي كنيم. براي هر يك از ما و خودش يك جفت كفش مخصوص يخ بازي كرايه كرد. كفشهايم را پوشيدم و مشغول يخ بازي شديم. روي يخها سر مي خورديم و لذت مي برديم. زمستان بود و زمين يخ بازي شهرمان پر از يخ. آن روز بابام من  و يكي از دوستانم را برد تا يخ بازي كنيم. براي هر يك از ما و خودش يك جفت كفش مخصوص يخ بازي كرايه كرد. كفشهايم را پوشيدم و مشغول يخ بازي شديم. روي يخها سر مي خورديم و لذت مي برديم. در آن زمين يك مرد هم داشت يخ بازي مي كرد. نمي دانم چطور شد كه ناگهان من و دوستم، همان طور كه مشغول يخ بازي بوديم، به آن مرد خورديم. مرد ...
30 تير 1390

داستانهای من و بابام قسمت پنجاه و چهارم (بابای پهلوان)

نيمه زمستان بود. بابام داشت توي حياط خانه مان يك درخت مي كاشت. من هم، در طرف ديگر حياط، داشتم بازي مي كردم. همسايه مان هم، كه مرد چاق و گنده و خيلي بداخلاقي بود، داشت توي حياط خانه شان قدم مي زد. نيمه زمستان بود. بابام داشت توي حياط خانه مان يك درخت مي كاشت. من هم، در طرف ديگر حياط، داشتم بازي مي كردم. همسايه مان هم، كه مرد چاق و گنده و خيلي بداخلاقي بود، داشت توي حياط خانه شان قدم مي زد. بابام درخت را كاشت. كارش را تمام كرد و داشت توي خانه مي رفت. در همان وقت، همسايه بداخلاقمان از سر و صدا و بازي كردن من خيلي ناراحت شد. اول مرا دعوا كرد. بعد هم آمد تا مرا بزند. من فرار كردم. او سردر عقب من گذاشت. بابام صداي مرا شنيد...
30 تير 1390

داستانهای من و بابام قسمت پنجاه و سوم(کمک بدون فکر)

من و بابام توي حياط خانه مان بوديم. بابام داشت با شن كش زمين را هموار مي كرد. من هم طنابي را كه از پنجره اتاقمان آويزان بود گرفته بود. داشتم به زحمت آن را    مي كشيدم. هر چه زور مي زدم، طناب كشيده نمي شد. من و بابام توي حياط خانه مان بوديم. بابام داشت با شن كش زمين را هموار مي كرد. من هم طنابي را كه از پنجره اتاقمان آويزان بود گرفته بود. داشتم به زحمت آن را    مي كشيدم. هر چه زور مي زدم، طناب كشيده نمي شد. بابام داشت زيرچشمي نگاهم مي كرد. چون ديد كاري از پيش نمي برم، آمد و گفت: تو زورت نمي رسد. بگذار كمك كنم! من را برايت مي كشم. بابام به زحمت طناب را كشيد و كشيد. آن قدر كشيد تا عاقبت پيا...
30 تير 1390

شکلکهای پسرونه

                                                                                                                       ...
28 تير 1390