مانيماني، تا این لحظه: 21 سال و 11 روز سن داره

ترنم یک عشق ابدی

بدون عنوان

الهی! رجب گذشت و ما از خود نگذشتیم! الهی ، تو از ما بگذر. سلام بر شعبان و اعیادش سلام بر حسین و عباسش سلام بر سجاد و سجودش سلام بر نیمه شعبان و ظهور مولودش.     ...
26 تير 1390

داستانهاي من و بابام قسمت چهل و پنجم(شيشه هاي شكسته)

يكي از روزهاي تعطيل بود. داشتم توي اتاق توپ بازي مي كردم. توپ به شيشه پنجره خورد و آن را شكست. بابام اوقاتش تلخ شد و فرياد زد: چند بار بايد بگويم كه اتاق جاي توپ بازي نيست! يكي از روزهاي تعطيل بود. داشتم توي اتاق توپ بازي مي كردم. توپ به شيشه پنجره خورد و آن را شكست. بابام اوقاتش تلخ شد و فرياد زد: چند بار بايد بگويم كه اتاق جاي توپ بازي نيست! از ترس دويدم و رفتم توي حياط، بعد هم توپم را برداشتم و آهسته رفتم توي اتاق و در جايي قايم شد. بابام مشغول خواندن روزنامه بود. ناگهان ديد كه چند ساعت گذشته است و از من خبري نيست. خيال مي كرد كه من دارم توي حياط بازي مي كنم. رفت و همه جاي حياط را گشت، ولي مرا پيدا نكرد. فكر كرد كه من از خ...
25 تير 1390

داستانهاي من و بابام قسمت چهل و چهارم(دوچرخه سواري بابام)

بابام مي خواست دوچرخه سواري ياد بگيرد تا روزهاي تعطيل سوار دوچرخه بشويم و بريم بيرون شهر گردش كنيم. ابام مي خواست دوچرخه سواري ياد بگيرد تا روزهاي تعطيل سوار دوچرخه بشويم و بريم بيرون شهر گردش كنيم. من هر كار كه از دستم برمي آمد كردم تا بابام دوچرخه سواري ياد بگيرد. ساعتها دوچرخه اش را هول دادم. مواظب بودم كه تعادلش به هم نخورد و به زمين نيفتد. به او مي گفتم كه چطور فرمان را بگيرد و جلو را نگاه كند و پا بزند. يادش مي دادم كه چه وقت ترمز كند. ولي بابام زياد به حرفهاي من گوش نمي داد. خيلي هم مي ترسيد. مرتب ترمز مي كرد. تا به درختي مي رسيد، فرمان را رها مي كرد و دستش را به درخت مي گرفت. چندبار هم من و بابام دوچرخه، هر سه، به زمين اف...
25 تير 1390

داستانهاي منو بابام قسمت چهل و سوم(نامه ماهيها)

تابستان بود. آن روز بابام قبال ماهيگيري را برداشت و به من گفت: بيا امروز برويم ماهيگيري! راه افتاديم و رفتيم كنار دريا. سوار قايقي شديم و به جايي رفتيم كه بابام مي دانست در آنجا ماهي فراوان است. تابستان بود. آن روز بابام قبال ماهيگيري را برداشت و به من گفت: بيا امروز برويم ماهيگيري! راه افتاديم و رفتيم كنار دريا. سوار قايقي شديم و به جايي رفتيم كه بابام مي دانست در آنجا ماهي فراوان است. بابام قلاب ماهيگيري را توي آب انداخت. به انتظار نشست تا اولين ماهي به قلاب بيفتد. من دلم براي ماهيها سوخت. دلم نمي خواست به قلاب بيفتد. فكري كردم و طوري كه بابام نبيند، روي تخته كوچكي كه توي قايق بود چيزي نوشتم. نخ درازي هم به دوتا سوراخ ب...
25 تير 1390

داستانهاي من و بابام قسمت چهل و دوم(دگمه بازي)

من و بابام رفته بوديم دو و بر خانه مان گردش كنيم. دو تا از دوستانم را ديدم كه داشتند نزديك خانه شان دگمه بازي مي كردند. من و بابام همان جا ايستاديم و بازي آنها را تماشا كرديم.من و بابام رفته بوديم دو و بر خانه مان گردش كنيم. دو تا از دوستانم را ديدم كه داشتند نزديك خانه شان دگمه بازي مي كردند. من و بابام همان جا ايستاديم و بازي آنها را تماشا كرديم. من و بابام رفته بوديم دو و بر خانه مان گردش كنيم. دو تا از دوستانم را ديدم كه داشتند نزديك خانه شان دگمه بازي مي كردند. من و بابام همان جا ايستاديم و بازي آنها را تماشا كرديم. من هم خيلي دلم مي خواست با آنها بازي كنم، ولي دگمه نداشتم. از بابام خواهش كردم كه يكي از دگمه هاي كتش را به من...
25 تير 1390

داستانهاي من و بابام قسمت چهل و يكم(خشم هم اندازه اي دارد)

مي دانستم كه توپ بازي كردن توي كوچه و خيابان كار بدي است. ممكن است توپ به در و پنجره ها بخورد و شيشه ها را بشكند. گاهي هم ممكن است توپ به رهگذري بخورد و او را ناراحت كند. ولي گاهي مجبورم كه بروم و بيرون از خانه توپ بازي كنم. آخر، حياط خانه ما آن قدر بزرگ نبود كه بتوانم توي آن، آن طور كه دلم مي خواست‌، توپ بازي كنم. مي دانستم كه توپ بازي كردن توي كوچه و خيابان كار بدي است. ممكن است توپ به در و پنجره ها بخورد و شيشه ها را بشكند. گاهي هم ممكن است توپ به رهگذري بخورد و او را ناراحت كند. ولي گاهي مجبورم كه بروم و بيرون از خانه توپ بازي كنم. آخر، حياط خانه ما آن قدر بزرگ نبود كه بتوانم توي آن، آن طور كه دلم مي خواست‌، توپ بازي كن...
25 تير 1390

نگاه سبز

قلب ها در تاب و تب چشم ها در انتظار پس تو کی رد می شوی باز هم از این دیار *** بی تو ما پژمرده ایم بی تو شور و حال نیست تا نیایی پیش ما *** هیچ کس خوشحال نیست کاشکی می آمدی تا که گل ها وا شوند با نگاه سبز تـــو دشت ها زیبا شونـــد  با اومدن هر جمعه به انتظار اومدن آقامون امام عصرمون میمونیم تا قدم بر چشم مابگذارد و منتظران خود را به آرزوی خود برساند و این جهان پر از ظلم و ستم را باعطر روح انگیز عدالت پر کند و بساط ظلم و ستم رابرچیند. به امید آن روز......... ...
23 تير 1390