داستانهای من و بابا قسمت بیستم(پرنده مزاحم)
بهار بود. من و بابام داشتيم توي باغچه خانه مان سبزي مي كاشتيم. باغچه را قسمت قسمت كرده بوديم. در هر قسمت آن يك جور سبزي مي كاشتيم. تازه كار كاشتن دانه هاي لوبيا را تمام كرده بوديم كه ديديم پرنده اي دارد لوبياها را، دانه دانه، از زير خاك بيرون مي آورد و مي خورد. من و بابام دويديم و پرنده را كيش كرديم و فراري داديم. بابام دوباره با شن كش خاك باغچه را هموار كرد. هنوز كارش تمام نكرده بود كه باز هم همان پرنده آمد و روي شاخه درختي كه توي باغچه بود نشست. بابام داشت لوبياها را، دانه دانه، مي كاشت. پرنده هم، از همان جا كه نشسته بود، داشت با دقت نگاه مي كرد تا ببيند كه بابام لوبياها را كجاها مي كارد. فكري كردم و آهسته رفتم پشت سر آ...


