مانيماني، تا این لحظه: 21 سال و 11 روز سن داره

ترنم یک عشق ابدی

داستانهای من و بابا قسمت بیستم(پرنده مزاحم)

بهار بود. من و بابام داشتيم توي باغچه خانه مان سبزي مي كاشتيم. باغچه را قسمت قسمت كرده بوديم. در هر قسمت آن يك جور سبزي مي كاشتيم. تازه كار كاشتن دانه هاي لوبيا را تمام كرده بوديم كه ديديم پرنده اي دارد لوبياها را، دانه دانه، از زير خاك بيرون مي آورد و مي خورد. من و بابام دويديم و پرنده را كيش كرديم و فراري داديم. بابام دوباره با شن كش خاك باغچه را هموار كرد. هنوز كارش تمام نكرده بود كه باز هم همان پرنده آمد و روي شاخه درختي كه توي باغچه بود نشست. بابام داشت لوبياها را، دانه دانه، مي كاشت. پرنده هم، از همان جا كه نشسته بود، داشت با دقت نگاه مي كرد تا ببيند كه بابام لوبياها را كجاها مي كارد. فكري كردم و آهسته رفتم پشت سر آ...
17 تير 1390

داستانهای من و بابام قسمت نوزدهم(آلبالوهای خوشمزه)

بابام هميشه مي گفت: پسرجان، تا مي تواني كتاب بخوان. انسان از كتاب خواندن خيلي چيزها ياد مي گيرد. يكي از روزهاي تابستان بود. پيش بابام رفتم و گفتم: بابا، يك كتاب به من بدهيد! بابام خيلي خوشحال شد كه من مي خواهم كتاب بخوانم. از قفسه كتاب يكي از كتابهايي را كه تازه برايم خريده بود بيرون كشيد و به من داد. نگاهي به كتاب كردم و گفتم: باباجان، اين را نمي خواهم. از آن كتابهاي بزرگ مي خواهم كه خودتان مي خوانيد. بابام تعجب كرد، ولي باز هم خوشحال شد. يكي از كتابهايش را به من داد، ولي يك كتاب ديگر خواستم و باز هم يك كتاب ديگر. آن سه كتاب خيلي بزرگ و سنگين را روي سرم گذاشتم و رفتم توي حياط. بابام راه افتاد و آمد تا ب...
17 تير 1390

داستانهای من و بابام قسمت هجدهم(شیر باسواد)

من و بابام داشتيم در بيرون شهرمان گردش مي كرديم. به نزديك باغ وحش رسيديم. يك شير ديديم كه توي يك قفس مخصوص بود. قفس شير را آنجا گذاشته بودند تا بيايند و آ نرا با اتومبيل مخصوص به باغ وحش ببرند. من و بابام از شيري كه توي قفس بود نمي ترسيديم. رفتيم جلو و سربه سر شير گذاشتيم. شير هم از ما خيلي خوشش آمده بود. ادا در مي آورد و ما را مي خنداند. كمي بعد، مردي كه سوار يك تراكتور بود از راه رسيد. همه حواسش به ما بود و جلوش را نمي ديد. ناگهان تراكتورش با قفس شير تصادف كرد. قفس شكست و شير از توي آن پريد بيرون. من و بابام ديگر از شيري كه توي قفس نبود مي ترسيديم. پا گذاشتيم به فرار. شير هم دنبال ما مي دويد. به يكي از خيابانهاي شهر رسي...
17 تير 1390

داستانهای من و بابام قسمت هفدهم(قد من و قد درخت)

بهار بود. نهال سيبي كه بابام آخر زمستان در باغچه خانه مان كاشته بود پر از جوانه شده بود. يك روز از بابام پرسيدم: اين درخت زودتر قد مي كشد يا من؟ بابام گفت: اگر يك سال صبر كني، خودت مي فهمي. آن وقت، بابام چكش و يك ميخ بزرگ برداشت. با هم به كنار درخت رفتيم. من كنار درخت ايستادم. بابام قد مرا اندازه گرفت و درست بالاي سرم، ميخ را با چكش به درخت كوبيد. بهار و تابستان و پاييز و زمستان گذشت و باز هم بهار آمد. در يكي از روزهاي بهار، باز بابام يك ميخ و چكش برداشت و گفت: يك سال گذشته است. حالا مي رويم تا ببينيم تو زودتر قد كشيده اي يا درخت! من و بابام به كنار همان درخت رفتيم. من كنار درخت ايستادم. ولي، هر چه كردم، سرم ب...
17 تير 1390

داستاهای من و بابام قسمت شانزدهم(سیگار آتش بازی)

نمي دانم چرا بعضي از اين بزرگترها براي بچه ها اسباب بازيهاي بد و خطرناك درست مي كنند! يكي از اين اسباب بازيها هم يك جور سيگار آتشبازي بود كه من يكي از آنها را خريده بودم. كار بد من هم اين بود كه آن سيگار آتشبازي را بردم و به بابام دادم. بابام داشت روزنامه مي خواند. سيگار را گرفت. آن را آتش زد و مشغول كشيدن سيگار شد. من هم همان جا نشستم تا ببينم كه صداي آتشبازي سيگار چه وقت بلند مي شود. چيزي نگذشت كه سيگار، مثل فشفشه، شروع كرد به فش فش كردن. بعد هم، مثل ترقه، صداي ترسناك ترق ترق كردن آن بلند شد. من از سر و صداي سيگار خيلي لذت مي بردم. بابام هم آن قدر سرگرم خواندن روزنامه اش بود كه توجهي به سر و صداي سيگار نداشت. ناگه...
17 تير 1390

دل‌نوشته‌ها (2)

واقعيت‌ها همچون ماه، در تاريكي شبِ انكار مي‌درخشند. خورشيد يعني صداقت چشمان تو؛ آرزو يعني تسخير قلب تو؛ پيروزي يعني هر دوي آن. اي كاش پرواز نشاني از كوچ دوباره نبود. زيباترين لحظه زندگي‌ام زماني است كه از چشمان تو به دنيا مي‌نگرم. نفس عشق، بهاري است كه دل‌مرده را همچون بيدار شدن رُز آبي از خواب زمستاني احيا مي‌كند. امروز درهاي آسمان بر آرزوها گشوده شده است، پس دل‌ها‌يمان را بر ناز حق پيشكش كنيم. بهار از تو معنا مي‌گيرد و تابستان از تو وجود، پاييز از تو زيبايي را مي‌آموزد و زمستان راز حيات دوباره؛ اي فصل زندگي من. هر روز با نظرهاي رن...
15 تير 1390

دل‌نوشته

-هرگاه عشق به پشت درب قلبت رسيد، آن را به توان پروردگار برسان و در زير راديكال دنيا جذر دوست داشتن را بگير، چرا كه بنده تنها وسيله‌اي بيش نيست. -بر ديوار دل، قاب عكسي از بهشت آويخته‌ام تا هميشه و هر روز به اميد آن سهم خود را از دنيا برگيرم. -بيا به زمان، قفلي از جنس صبر زنيم، شايد كه مشق عشق را رقم زنيم. -از ستاره‌ها به سوي مهتاب، پلكاني از جنس نور مي‌سازم تا راه زمين را گم نكنم. -مي‌خواهم دُر فيروزه‌اي ذهنم را از درياي موّاج هستي بستانم. -قلب تشنه من، تنها با نوشيدن نگاه خندان تو آرام مي‌گيرد. -هرگاه عشق به پشت درب قلبت رسيد، آن را به توان پروردگار برسان و در زير راديك...
15 تير 1390