مانيماني، تا این لحظه: 21 سال و 11 روز سن داره

ترنم یک عشق ابدی

داستانهای من و بابام قسمت بیست و هفتم(شباهت ناراحت کننده)

در ميان همسايه هاي ما دو تا خانم فضول بودند. مي آمدند كنار پنجره هاي اتاق ما مي ايستادند. مدتها بلند بلند حرفي مي زدندن و از همسايه ها غيبت مي كردند. گاهي هم از پنجره توي اتاق ما سرك مي كشيدند. آن روز هم آن دو تا خانم همسايه كنار پنچره اتاق ما ايستاده بودند. بابام هم داشت از پنجره آنها را نگاه مي كرد تا شايد خجالت بكشند و بروند. ولي آنها، همان طور، ايستاده بودند و از جايشان تكان نمي خوردند. دلم مي خواست سربه سرشان بگذارم. فكر كردم و با پشم و چسب براي سگمان سبيل و ابرويي، مثل سبيل و ابروي بابام، درست كردم و به صورتش چسباندم. سگمان را بردم كنار پنجره اي كه بابام داشت از آنجا به آن خانمها نگاه مي كرد. آن دو تا خانم، تا چشمشا...
19 تير 1390

داستانهاي من و بابام قسمت بيست و پنجم(مرد حقه باز)

من و بابام داشتيم توي خيابان گردش مي كرديم. مردي را ديدم كه داشت يك گاري پر از اسباب را به زحمت از يك سربالايي بالا مي برد. خيلي خسته شده بود. نفس نفس مي زد و عرق مي ريخت. دلمان برايش سوخت. به او كمك كرديم تا بيشتر از آن خسته نشود. چيزي نگذشت كه ديديم گاري خيلي سنگينتر شده است. باز هم گاري را هول داديم و بالا برديم. ما هم ديگر خيلي خسته شده بوديم. بابام جلوتر رفت تا گاري را از كنار آن هول بدهد. آن وقت بود كه چشمش به آن مرد حقه باز افتاد و خيلي ناراحت شد. ما داشتيم زحمت مي كشيديم و به او كمك مي كرديم. ولي آن مرد حقه باز  خيلي راحت جلو گاري نشسته بود. سيگار مي كشيد و گاري سواري مي كرد.   ...
18 تير 1390

داستانهاي من و بابام قسمت بيست و چهارم(مسابقه پرتاب وزنه)

من و بابام به ورزشگاه بزرگ شهر رفته بوديم . قرار بود كه بابام با قهرمان پرتاب وزنه مسابقه بدهد. بابام مشغول پرتاب وزنه شد. من هم مشغول توپ باز شدم. بعد هم فكري كردم. رفتم، از كاركنان ورزشگاه يك قوطي رنگ و يك قلم مو گرفتم. توپم را، به زنگ وزنه مسابقه، رنگ كردم. قهرمان پرتاب وزنه آمد. بابام و او به هم سلام كردند. با هم دست دادند. من هم رفت جلو. به قهرمان سلام كردم. گفتم: من هم حاضرم كه با شما مسابقه بدهم. وزنة انها خيلي سنگين بود. هر بار كه آن را پرتاب مي كردند، زياد دور نمي رفت. وزنه شان همه نزديكي ها به خاك مي نشست. آن وقت، چوب يك پرچم كوچك را در جايي كه وزنه به به خاك نشسته بود فرو مي كردند. با اين كار نشانه اي مي گذاشتن...
18 تير 1390

داستانهاي من و بابام قسمت بيست و سوم(شباهت و خشم)

آقايي به ديدن بابام آمده بود. بابام و آن آقا مدتها با هم حرف زدند. من حوصله ام سر رفته بود. براي اينكه خودم را مشغول كنم، رفتم و يك صفحه كاغذ نقاشي و رنگ و قلم مو آوردم. گوشه اي نشستم وصورت آن آقا را نقاشي كردم. بعد هم آن نقاشي را بردم و به آن آقا نشان دادم. آن آقا نگاهي به نقاشي من انداخت و خنده اش گرفت. بابام هم آمد و نقاشي مرا ديد و از آن خوشش آمد. بعد هم به آن آقا گفت: صورت شما را نقاشي كرده است. ببينيد چقدر شبيه شما است! آن آقا، تا اين حرف را شنيد، اوقاتش تلخ شد و گفت: اين منم؟ من خوشحال بودم كه صورت آن آقا را آن قدر شبيه و خوب نقاشي كرده بودم. ولي آن آقا، تا چشمش به صورت خودش افتاد، عصباني شد و نقاشي مرا پاره پاره ك...
18 تير 1390

داستانهاي من و بابام قسمت بيست و دوم(قهرمان ترسو)

آن روز، من و بابام داشتيم در بيرون شهر گردش مي كرديم. به جايي رسيديم كه سه نفر آماده شده بودند تا با هم مسابقه دو بدهند. به بابام گفتم: من هم مي خواهم با اينها مسابقه بدهم. بابام گفت: نه، پسرجان! اين مسابقه مال بچه ها نيست. در همين وقت، دوار مسابقه  با هفت تيرش يك تير هوايي شليك كرد. مسابقه شروع شد و دونده ها شروع كردند به دويدن. من هم با آنها شروع كردم به دويدن. بابام هم دنبال من مي دويد و مي گفت: اگر تو را بگيرم، حسابي كتكت مي زنم! من، از ترس بابام، آن قدر تندتند دويدم كه از همه دونده ها جلوتر افتادم. به خط پايان مسابقه رسيدم. مردم برايم هورا كشيدند و مرا روي دست بلند كردند. چون قهرمان مسابقه شده بودم، يك حلق...
18 تير 1390

داستانهاي منو بابام قسمت بيست و يكم(شادي دير رس)

بابام توي روزنامه خوانده بود كه آن روز، در ورزشگاه بزرگ شهرمان، يك مسابقه مهم فوتبال برگزار مي شود. كلاهش را سر گذاشت. دوربين عكاسي را هم به شانه اش انداخت. دست مرا گرفت و گفت: بيا برويم مسابقه فوتبال تماشا كنيم. من و بابام خوشحال بوديم كه به تماشاي مسابقه فوتبال مي رويم. خوشحال بوديم كه مي توانيم، مثل تماشاچيان ديگر، تا توپي وارد دروازه شد، بپريم هوا و فرياد بزنيم: گل! گل! رفتيم و رفتيم تا به در ورودي ورزشگاه رسيديم. ناگهان غصه دار شديم. كنار در، روي كاغذ، نوشته بودند: بليت تماشاي مسابقه تمام شده است! بابام هر چه از دربان ورزشگاه خواهش كرد، دربان اجازه نداد كه توي ورزشگاه برويم. من و بابام اوقاتمان تلخ شد. غصه دار كنار د...
18 تير 1390

من تو را برای .......

به ياد تو و براي تو. به ياد روزي كه تو را در گنجينه قلبم گنجانم و براي ديدن هر باره تو، لحظه‌ها را به تكاپوي دويدن انداختم. به ياد روزهايي كه عشق در قلبم شكفت و نام تو بر صفحه دلم نهفت و به ياد امروز كه به هرچه مي‌نگرم، تو را مي‌بينم و تو، كه در قاب چشمم تو هستي و بس. به ياد تو و براي تو. به ياد روزي كه تو را در گنجينه قلبم گنجانم و براي ديدن هر باره تو، لحظه‌ها را به تكاپوي دويدن انداختم. به ياد روزهايي كه عشق در قلبم شكفت و نام تو بر صفحه دلم نهفت و به ياد امروز كه به هرچه مي‌نگرم، تو را مي‌بينم و تو، كه در قاب چشمم تو هستي و بس.   من تو را براي عشق مي‌خواهم، براي به هم رسيدن، براي با ه...
17 تير 1390