داستانهای من و بابام قسمت بیست و هفتم(شباهت ناراحت کننده)
در ميان همسايه هاي ما دو تا خانم فضول بودند. مي آمدند كنار پنجره هاي اتاق ما مي ايستادند. مدتها بلند بلند حرفي مي زدندن و از همسايه ها غيبت مي كردند. گاهي هم از پنجره توي اتاق ما سرك مي كشيدند. آن روز هم آن دو تا خانم همسايه كنار پنچره اتاق ما ايستاده بودند. بابام هم داشت از پنجره آنها را نگاه مي كرد تا شايد خجالت بكشند و بروند. ولي آنها، همان طور، ايستاده بودند و از جايشان تكان نمي خوردند. دلم مي خواست سربه سرشان بگذارم. فكر كردم و با پشم و چسب براي سگمان سبيل و ابرويي، مثل سبيل و ابروي بابام، درست كردم و به صورتش چسباندم. سگمان را بردم كنار پنجره اي كه بابام داشت از آنجا به آن خانمها نگاه مي كرد. آن دو تا خانم، تا چشمشا...


