مانيماني، تا این لحظه: 21 سال و 6 روز سن داره

ترنم یک عشق ابدی

داستانهای من و بابام قسمت شصت و هفتم (آرایش قلمدوش)

بابام يك آينه كوچك آورده بود تا به ديوار اتاق بكوبد. ميخ توي ديوار فرو نمي رفت. كج مي شد و مي افتاد. هر چه ميخ داشتيم كج می شد و  می افتاد.  همه جاي ديوار هم سوراخ سوراخ شد. بابام ناچار بود ميخ را بالاتر و بالاتر بكوبد. به جايي رسيد كه ديگر دستش به بالاي ديوار نمي رسيد. ميخ و چكش را به دستم داد و مرا روي سرش گذاشت. من ميخ را بالاي ديوار كوبيدم. آينه را هم به آن ميخ آويزان كردم. بابام آمد جلو آينه تا ابروها و سبيلش را شانه كند. قدش به آينه نمي رسيد. از آن روز، هر وقت كه بابام مي خواست ابروها و سبيلش را شانه كند، روي دوش من مي رفت تا قدش به آينه برسد. من و بابام اسم اين جور آرايش را گذاشته بوديم آرايش قلمدوش! ...
8 مرداد 1390

داستانهای من و بابام قسمت شصت و ششم (مهمانی من و خستگی بابام)

جش تولدم بود. هشت ساله مي شدم. از دوستانم دعوت كرده بودم تا به خانه ما بيايند و با هم بازي كنيم. بابام هم آمد و پيش ما نشست. كارهايي كرد كه بيشتر به ما خوش بگذرد. بابام خيلي از دوستان من خوشش آمده بود. ما را به حياط برد و به ما بازي راه رفتن با گوني را ياد داد. بعد هم الا كلنگ بازي كرديم. بابام و يكي از دوستانم در يك طرف نشستند و بقيه ما در طرف ديگر الاكلنگ. بعد، بابام به ما يك آواز قشنگ ياد داد. همه با هم آن آواز را خوانديم و رقصيديم. بابام هر كار كه مي توانست كرد تا ما را خوشحالتر كند. همه ما را بغل كرد و به خيابان برد. براي ما بادكنك و فانوس كاغذي خريد. آن روز به من و دوستانم خيلي خوش گذشت. در وقت خداحافظي، دوستانم و من ...
8 مرداد 1390

آخه من داره کم کم یادم میره

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت . يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تص...
8 مرداد 1390

ابراز عشق

  ابراز عشق يک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسيد آيا مى‌توانيد راهى غيرتکرارى براى ابراز عشق، بيان کنيد؟ برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشيدن معنا مى‌کنند . برخى «دادن گل و هديه» و «حرف‌هاى دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شمارى ديگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بيان عشق مى‌دانند . در آن بين، پسرى برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهى تعريف کرد يک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند ...
8 مرداد 1390

شکلکهای حیوونی

                                                                                                                     ...
7 مرداد 1390

داستانهای من و بابام قسمت شصت و پنجم(هدیه های پنهانی)

چند روز به عيد سال نو مانده بود. من دلم مي خواست، بي آنكه بابام بفهمد، هديه اي برايش تهيه كنم. فكري كردم و تصميم گرفتم كه چيزي از تخته برايش بسازم و روز عيد به او هديه كنم. چند روز به عيد سال نو مانده بود. من دلم مي خواست، بي آنكه بابام بفهمد، هديه اي برايش تهيه كنم. فكري كردم و تصميم گرفتم كه چيزي از تخته برايش بسازم و روز عيد به او هديه كنم. شب شد. بابام گفت كه بروم و بخوابم. بي آنكه بابام ببيند، چند تكه تخته و اره را برداشتم و به اتاق رفتم. به جاي اينكه بخوابم، با اره مشغول بريدن يكي از تخته ها شدم. ناگهان صداي پاي بابام را شنيدم كه داشت پابرچين پابرچين به در اتاق من نزديك مي شد. فوري تخته ها و اره را بردم و زير تخت...
7 مرداد 1390

داستانهای من و بابام قسمت شصت و چهارم(مهمان های شب عید)

يك روز به عيد سال نو مانده بود. من و بابام مي خواستيم براي عيدمان يك درخت كاج تهيه كنيم. دلمان نمي آمد پول بدهيم و درخت عيد بخريم. بابام فكري كرد و تبرش را برداشت و به من گفت: مي رويم از جنگل يك درخت كاج مي آوريم! راه افتاديم و رفتيم به جنگل نزديك شهرمان. بابام مشغول پيدا كردن درخت كاج شد. من هم مشغول بازي و ناز و نوازش جانوران خوب و آزاد و مهربان جنگل شدم. بابام درخت كاج كوچك و زيبايي پيدا كرد. آن را با تبر بريد و آورد. هر دو راه افتاديم تا به خانه برگرديم. بابام با يك دستش درخت عيد را زير بغل گرفته بود و با دست ديگرش دست مرا. غروب بود كه به خانه رسيديم. هنوز در خانه مان را باز نكرده بوديم كه صداهايي از پشت سرمان شنيديم. برگشتيم و د...
5 مرداد 1390

داستانهای من و بابام قسمت شصت و سوم (آرایش وارونه)

مادرها و پدرها بچه ها را به آريشگاه مي برند تا موهاي بلندشان را كوتاه كنند. اين كارشان براي زيباتر كردن بچه هاست. ولي نمي دانم چرا بچه ها، تا روي صندلي آرايشگاه مي نشينند، اشكهايشان سرازير مي شود! شايد نمي دانند كه بريدن مو درد ندارد! مادرها و پدرها بچه ها را به آريشگاه مي برند تا موهاي بلندشان را كوتاه كنند. اين كارشان براي زيباتر كردن بچه هاست. ولي نمي دانم چرا بچه ها، تا روي صندلي آرايشگاه مي نشينند، اشكهايشان سرازير مي شود! شايد نمي دانند كه بريدن مو درد ندارد! آن روز بابام مرا به آرايشگاه برد. به آرايشگر گفت كه جلو موهايم بلند است و پشت آن كوتاه باشد. آرايشگر خيلي با من مهرباني كرد. مرا روي يك صندلي نشاند كه به شكل اسب...
2 مرداد 1390

داستانهای من و بابام قسمت شصت و دوم(ترقه بازی در روز عید)

صبح روز عيد بود. بابام يك ليوان بزرگ پر از شير و يك حبه قند برايم آورد و گفت: از ذوق عيد يادت رفت كه شيرت را بخوري. صبح روز عيد بود. بابام يك ليوان بزرگ پر از شير و يك حبه قند برايم آورد و گفت: از ذوق عيد يادت رفت كه شيرت را بخوري. گفتم: شما هم از ذوق عيد يادتان رفت كه برايم اسباب بازي بخريد. گفت: وقتي كه شيرت را خوردي، مي رويم و از مغازه نزديك خانه مان برايت اسباب بازي مي خرم. هنوز خيلي زود است. مغازه باز نشده است. گفتم: اجازه بدهيد بروم و نگاهي به اسباب بازيهاي پشت شيشه بكنم. شيرم را هم همان جا مي خورم و زود بر مي گردم. ليوان شير را از بابام گرفتم و رفتم. اسباب بازي فروشي هنوز بسته بود. جلو مغازه ايستادم. به اس...
2 مرداد 1390