داستانهای من و بابام قسمت شصت و یکم (آدم برفی لگد زن)
زمستان بود و برف سنگيني باريده بود. من و بابام يك آدم برفي بزرگ و قشنگ جلو در خانه مان درست كرديم. يك جارو هم توي دستش فرو كرديم و يك ظرف هم، به جاي كلاه، روي سرش گذاشتيم. زمستان بود و برف سنگيني باريده بود. من و بابام يك آدم برفي بزرگ و قشنگ جلو در خانه مان درست كرديم. يك جارو هم توي دستش فرو كرديم و يك ظرف هم، به جاي كلاه، روي سرش گذاشتيم. صبح روز بعد، تا از خواب بيدار شدم، سراغ آدم برفي رفتم. ديدم خراب شده است و روي زمين افتاده است. اوقاتم تلخ شد و گريه ام گرفت. بابام ديده بود كه شب مردي آمده بود و آدم برفي ما را خراب كرده بود. فكري كرد و تصميم گرفت كه آن مرد را، براي كار بدي كه كرده بود، تنبيه كند. يك پيراهن سف...


