مانيماني، تا این لحظه: 21 سال و 6 روز سن داره

ترنم یک عشق ابدی

داستانهای من و بابام قسمت پنجاه و سوم(کمک بدون فکر)

من و بابام توي حياط خانه مان بوديم. بابام داشت با شن كش زمين را هموار مي كرد. من هم طنابي را كه از پنجره اتاقمان آويزان بود گرفته بود. داشتم به زحمت آن را    مي كشيدم. هر چه زور مي زدم، طناب كشيده نمي شد. من و بابام توي حياط خانه مان بوديم. بابام داشت با شن كش زمين را هموار مي كرد. من هم طنابي را كه از پنجره اتاقمان آويزان بود گرفته بود. داشتم به زحمت آن را    مي كشيدم. هر چه زور مي زدم، طناب كشيده نمي شد. بابام داشت زيرچشمي نگاهم مي كرد. چون ديد كاري از پيش نمي برم، آمد و گفت: تو زورت نمي رسد. بگذار كمك كنم! من را برايت مي كشم. بابام به زحمت طناب را كشيد و كشيد. آن قدر كشيد تا عاقبت پيا...
30 تير 1390

شکلکهای پسرونه

                                                                                                                       ...
28 تير 1390