قصه های من و بابام قسمت اول( روزی که بابا تنبیه شد)
معلم چند تا مساله حساب گفته بود تا در خانه حل کنیم و روز بعد به کلاس ببریم. مسالهها سخت بود. هرچه فکر کردم نمیتوانستم آنها را حل کنم. بابا دلش برایم سوخت. آمد و آنها را برایم حل کرد. گفتم: آنها را بابام حل کرده است. معلم چیزی نگفت، ولی دفتر حسابم را پیش خودش نگه داشت. مدرسه که تعطیل شد، دستم را گرفت و به خانه مان آمد. بابام در را به رویمان باز کرد. معلم، تا چشمش به بابام افتاد، داد و فریادش بلند شد که چرا مسالهها را غلط حل کرده است! بعد هم پدرم را تنبیه کرد که دیگر مسالهه...


