داستانهاي من و بابام قسمت چهل و چهارم(دوچرخه سواري بابام)
بابام مي خواست دوچرخه سواري ياد بگيرد تا روزهاي تعطيل سوار دوچرخه بشويم و بريم بيرون شهر گردش كنيم. ابام مي خواست دوچرخه سواري ياد بگيرد تا روزهاي تعطيل سوار دوچرخه بشويم و بريم بيرون شهر گردش كنيم. من هر كار كه از دستم برمي آمد كردم تا بابام دوچرخه سواري ياد بگيرد. ساعتها دوچرخه اش را هول دادم. مواظب بودم كه تعادلش به هم نخورد و به زمين نيفتد. به او مي گفتم كه چطور فرمان را بگيرد و جلو را نگاه كند و پا بزند. يادش مي دادم كه چه وقت ترمز كند. ولي بابام زياد به حرفهاي من گوش نمي داد. خيلي هم مي ترسيد. مرتب ترمز مي كرد. تا به درختي مي رسيد، فرمان را رها مي كرد و دستش را به درخت مي گرفت. چندبار هم من و بابام دوچرخه، هر سه، به زمين اف...


